چاپارچی از دور به سمت آبادی می آمد و پشت سرش ردی از گرد و غبار به جا می گذاست.

عجله داشت تا هرچه سریعتر پیغامش را برساند.

وقتی به آبادی رسید، بدون هیچ پیش گفتاری سراغ حاجی سید را گرفت و گفت از "اغُور ولادیمیر کُندری" برای حاجی سید پیام شخصی آورده و باید برساند به دستش.

گَزمه ها او را به دیوانخانه آبادی معرفی کردند و میرزا اسماعیل که همراه با حاجی سید از عَدلیه به دیوانخانه آمده بود، به عنوان دیوان دار پیام را از قاصد سِتاند و او را راهی کرد.

وقتی میرزا اسماعیل نامه را گشود، از خوشحالی برقی در چشمانش دوید و بدون فوت وقت خودش را به محضر حاجی سید رساند.

نفس نفس زنان، محتوای نامه را برای حاجی سید خواند و گفت: "اغور ولادیمیر کندری" شما را به ولایت "سن پطربورق" فرا خوانده و شخصا فراخوانده است.

حاجی سید هم دستی به ریشش کشید و لبخندی بر لب نشاند و فرمان بفرمود: مقدمات سفر را محیا کنید.

خادمان سطور و اُشتران محیا کردند و مَحمِل بر آنان نهادند و کاروانی از هدایا و ملزومات سفر محیا و حاجی سید را هم روی کَجاوه ای نشاندند و صدای زنگ کاروان در آبادی پیچید.

قرار بود در این سفر حاجی سید باب مراوده و معامله با اهالی سن پطربورق را باز نماید تا چرخ ترازداری و قناعت و میانه روی آبادی بعد از مدت ها به گردش در آید.

بعد از چند روزی که کاروان در سفر بود، بالاخره آبادی عریض و طویل سن پطرزبورق از دور رخ نشان داد و مبشر سفر فریاد بر آورد و نوید رسیدن داد.

کاروان وقتی به آبادی وارد آمد، به رسم مهمان نوازی بولشویک ها، اهالی آبادی بیرون آمدند و عود و کُندر دود کردند و شیرینی و شکلات بین هم پخش کردند، حاجی سید هم برای آن ها دست تکان داد و تمام حواسش را جمع کرده بود تا ببیند نشانه ای از صدق گفتار میرزا محمود پدیدار می آید که می گفت :" کودکان در آغوش مادرانشان هم که باشند، باز مردان آبادی ما را می شناسند وروزی کودکی از دیار کُفرستان در آغوش مادرش تا مرا درون هودج دید، فریاد برآورد میرزا محمود، میرزا محمود"
حالا حاجی سید می دید تا ببیند طفلی با همان زبان بولشویکی اسم حاجی سید را به زبان می آورَد؟

بالاخره کاروان به سرسرای اغور ولادیمیر کندری رسید و حاجی سید و اغور ولادیمیر با هم رخ به رخ شدند.

سرمای شدیدی در فضا حاکم بود و سوز سردی به سر و روی حاجی سید می کوبید، اما وقتی داخل سرسرا شدند، یک کرسی به چه عظمتی گذاشته بودند و حاجی سید را آن طرف کرسی و اغور ولادیمیر کندری را این سو وآن سو نشاندند و بینشان حداقل دو ذَرع فاصله انداختند.

دیلماج ها گفتار حاجی سید را برای اغور ولادیمیر و برعکس، برگردان و بازگو می کردند.

اما در آبادی کسانی بودند که یک دور همی تشریفاتی در این حد را هم بر نمی تابیدند و می خواستند برای مکتوم ماندن بی اثری سفرهای چین و ماچین و فرنگستان حاجی شیخ که پیش از حاجی سید بر مسند بود، به زمین و زمان گیر دهند. از فاصله بین این سر کرسی تا آن سر کرسی گرفته تا لَنگ زدن اسب ولادیمیر کندری و ...
با این حال، وقتی سیاهه موافقات و مراودات اقتصادی حاجی سید و اغور ولادیمیر کندری به دست جارچی باش ها افتاد، خیلی ها انگشت به دندان گزیدند که چطور می شود مراوده داشت، آن هم زیر گوش آبادی خودمان و حاجی شیخ و میرزا جوادآقا از آن غافل بودند؟

در این حین، یکی از کاتبان سابق دیوان خانه به نام ابوالفتاح رضی که ارادت زیادی هم به حاجی شیخ داشت، در حالی که شلق و شولوق بر پیشانی می کوبید، زمزمه می کرد:

خرما نتوان خوردن ازین خار که کشتیم

دیبا نتوان کردن ازین پشم که رشتیم

افسوس برین عمر گرانمایه که بگذشت

ما از سر تقصیر و خطا در نگذشتیم

پیری و جوانی پی هم چون شب و روزند

ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم

چون مرغ برین کنگره تا کی بتوان خواند

یک روز نگه کن که برین کنگره خشتیم

سعدی مگر از خرمن اقبال بزرگان

یک خوشه ببخشند که ما تخم نکشتیم

رضا صالحی پژوه