روز گذشته جملگی همکارها برای صرف ناهار در ناهارخوری روزنامه دور هم جمع شده بودیم که ناگهان خبری روی خروجی خبرگزاری ها آمد مبنی بر این که " آقای رئیس جمهور در جلسه شورای عالی امور ایرانیان خارج از کشور، آنان را ظرفیت و فرصت بزرگ توصیف و گفت: هیچ‌کس ممنوع‌الورود نیست و همه ایرانیان می‌توانند به داخل کشور تردد کنند و برنامه‌ریزی و تصمیم‌گیری در این زمینه به نحوی باشد که ایرانیان بدون مانع و به راحتی بتوانند به وطن خود تردد کنند."
با انتشار این خبر، هر یک از همکاران نظری داد و یکی گفت ای کاش فلان خواننده مشهور بیاید، یکی دیگر گفت امیدوارم سرمایه گذاران بیایند، اما در این حین ناگهان باد تندی وزید و پنجره ناهارخوری را باز کرد و یک دسته کاغذ را به داخل آورد.
یکی از این کاغذ ها صاف جلوی پای من روی زمین افتاد.
ظاهری قدیمی و کهنه داشت و گویی صدها سال از عمرش می گذشت، هرچه هم این رو و آن رو کردم از متنش چیزی دستگیرم نشد، برای همین عین آن را بی کم وکاست منتشر می کنم تاشاید شما متوجه شوید منظور نگارنده چه بوده؟!


***

به نام آنکه فکرت آموخت
لَختی پس از آن که مردمان دیار آشنایان به صِرافت آن اوفتادند که این میرزا مُحَسنُ البیگ نه آن است که در ظاهر نشان دادندی و نه آنچه می نماید که پیش از این گفتندی، مصمم بر آن شدند تا وی را از سریر قدرت به زیر کشیده و حاجی سید خان را بر کرسی بلند اختران دیار آشنا بنشانند.
لذا آشنا و غریبه و حتی آنهایی که از حاجی سید کدورتی به پهنه ی دل داشتند، با تجمع در دولتخانه، یکصدا و هم آگین میرزا مُحَسنُ البیگ را تا دروازه خروجی آبادی بدرقَت نمودندی و گاو و گوسفند پیش پای حاجی سید ذبح کردندی تا طالع ثور در سَعد افتد و روزگار بِه شود از دِی.
اما ظاهراً طالعی نبود که برای افتادن در سَعد، اراده مصمم دارد؛ چرا که حاجی سید سر از هر رو بر می گرداند، اثری می دید سِتَبر شده از میرزا مُحَسن البیگ و ایادی اش که حالا حالاها مُنَزه کردنش زمان کشته خواهد کرد.
از این رو حاجی سید که دل در گرو خدمت سپرده بود، مصمم گشت تا رفتگان از آبادی را به آبادی فراخواند و آنان را دوسیه (سفارش/پرونده) به دست بسپارد و عده ای دگر را که در لحظه ورودشان به آبادی، سرو کار با گَزمه و خوفیه است را امان نامه دهد، به غیر از آن که دست به خون بیگناهی آلوده گردانده و جانی بستانده از پیش.
لذا این تَمشیت، مرافقین و پیرامونیان را تبسم بر لب آورد و سکه ها به جارچی باشک ها دادند تا فقره مُفَخَمه را در آبادی جار زنند به نیکی و سعد.
اهالی نیز از پس این خبر، گل از گلشان شکفت و یکی را موافق به بازگشت حَدی خوان(خواننده) و نغمه سرا بودندی و یکی را موافق بازگشت اهالی شعر و طَرب و دیگری را موافق بازگشت صاحبان زرو سیم و علم و اندیشه تا آبادی خویش را به مِهر کنند آباد.
در این میانه نیز مردی سالدیده و نِسیان چشیده با شنیدن خبر جارچی باشک ها، گلی از گلش شکفت و زیر لب زمزمه کرد یعنی می شود فایِده باجی و سَرمَستی بیگم به آبادی برگردند؟
که در این میان یکی دیگر از مردان آبادی که هنوز نسیان بر جانش رِخنه نکرده بود، خنده ای مضاعف کرد وگفت : ای دلخوش میرزا، کجای کاری که فایده باجی و سرمستی بیگم سال هاست که ترک جان کرده و تا حالا صد مُرده پوش پوسانیده اند.
در این میان، حاجی مرشد که امور را در میدان از نظر می گذراند، چُپَکی (چُپُق) از زیر میان بند (شال کمر) بِدَر کرد و تَدخین در آن بریخت و دوسه کامی از آن بر گرفت و با صدای خَش دار و بمی گفت: "آن روزی که باید بستری می آفریدید ایمن و پرشمول (فراگیر)، ناهمدلان (مخالفان) را گفتید یا بسوزید و یا رحیل هجرت بر بندید! و حال که هزینه ها دادید از این باب، در به رویشان گشوده اید؟!
نکند در مرافقانتان هستند کسانی که:
همه را شکل یار می بینند
پیرزن را شکل نگار می بینند؟
بعد ادامه داد: به آقا سید بفرمائید خدا خیرت دهد با این تمشیت نیکو، ولی یادت باشد که تو خود زخم خورده مَنتری و عَنتری چون "مَلیجک پَپَمو" هستی که نمک را خورد و نمکدان را شکست، عسل را خائید (لیسید) و انگشت را به نیش کشید (گازگرفت)، فلذا جانب احتیاط پیشه دار و در عمل به وعده بکوش تا همین جمعیت فعلی نیز با اظهار نظری خام و ناپخته مبنی بر "یا همچو ما شوید و یا از این دیار بروید" اززبان خرد گسسته ای پرده نشین، ترک آبادی نکنند، بازگشت آن هایی که ترک دیار کرده اند، باشد برای عصری دیگر..../

 

انتهای پیام