دِی پنج برادر خُدام را فرمان بفرمودند که حمام را قُرُق نمودندی و خویش جملگی رهنما (چراغ) فروزندی و به گرمابه رهسپار گشتندی.

علی بیگ آقا به پیش و مُصَدِق میرزا و مُفَضَل خان به پس شدندی و دو برادر دیگر نیز از پیِ آن ها به دنبال سوسوی پرفروغ رهنما رفتندی.

به گرمابه که رسیدندی، برادران جامه از تن به در کردندی و از خزینه به در شدندی و تن به پالاب(آب خزینه) سپردندی و باب سخن از اُمَهاتِ روز گشودندی.

مُفَضَل که بر سر فقره سعید بن داور و باج خواهی از وی سیاهه ای سیاه از پسِ خویش داشت، مرقومه های جارچی باشی ها را به پیش کشید و از بردن آب و آبروی خاندان لارجِستان ها شکوِه همی کرد و آه از نهاد چهار برادر دیگر برآمدندی که هی روزگار .....

از دست این جارچی باشی ها...

جُودِ ابن مُهَشَم که یکی از این پنج برادر بود، به مصدق تعرض نمودندی که اگر آن لَختی که بر مسند قدرت بودندی قلم جارچی باش ها را شکستندی و دهانشان را بستندی، کنون حالمان اینچنین نبودندی و اَحدی هم به حد و مرز و اراضی ما در اقصی نقاط آفاق سرک نکشیدندی و این چنین سر زبان ها نیافتاده بودندی.

مُبَقر میرزا نیز در این میان سری به تائید جُنباند و تعرض برادر را تشدید نمود به حکمِ صحت.

اما مصدق میرزا تا چنین سبب دید، دِمان (تندخو) شدندی و برآشفتندی و سخن به غضب گفتندی، ولی شمرده شمرده، که من مگر خیانت به امانت توانستندی ؟

سپس برای چندمین بار عَلَم تهدید هِجر از بِلاد بلند کرده و گفتندی به جوار حضرت مجاور خواهم شدندی تا درسی باشد برای اهالی از عبرت و پند.

در این میان علی بیگ آقا صدایش را در گلو انداخت و با لحن همیشگی که لحنی بَم و استوار بود، گفتندی ما هنوز در غبار آنیم که چرا شیخ الشیوخ ما را برای سردمداری رَتق و فَتق دیار شایسته ندانستندی و مگر چه خبطی از ما دیدندی که این چنین ما را از دایره قدرت کنار زدندی؟

در این میان ناگهان سیاهه ای از دیوان دارانِ شیخِ الشیوخ به دست موافقان علی بیگ آقا رسید که دلیلی نداشت مگر به فرزندی که ترک دیار نمودندی تا زخمه بر تنش ننشیند به دوره عُسرت و گرفتاری مردمانی که پای دیارشان با خون استوار ایستاده اندی.

همچنین دیگر علت این فقره اموال و اراضی است که در هاله ای از غبار و ابهام فرو رفتندی از تصاحب و ملکیت، که هرچند مقداری از آن از زیر غبار بیرون آمدندی و فغان از دل قلندران و دراویش به آسمان بلند کردندی، ولی بخشی از آن هنوز زیر سحابی است که پس زدنش مخاطراتی به دنبال داشته از این سر تا بدان سر.

در این میان مُغَمَز (حمامی/دلاک) را که تا این لحظه سکوت کرده بودندی، دم بر آورندی که آی مرشد لاکچرستانی های مقیم مرکز، چرا سیاهه اموال و اراضی خود بر ملا نمی دارید تا سایه بهتان و فریه (تهمت) از سرتان به در شود؟

در این حین پنج برادر را سکوتی حاکم گشت که گویی در دل دمی بر آورده بودندی که :

خبط کردیم که اندیشیدیم هرگز خبط نمی کنیم

و پس از آن دوباره خبط کردیم

که اندیشیدیم خبطمان مکتوم باقی می ماند/

 

به قلم رضا صالحی پژوه