به قلم: مریم سعیدنیا عضوسازمان نظام روانشناسی ایران و عضوکانون روانشناسان و مشاوران خوزستان/درمانگر و روزنامه نگار

اولین شرط برای آن که انسان در هر زمینه ای، از جمله هنر زندگی، بتواند به موقعیتی بالاتر از حد متوسط دست پیدا کند این است که در هر مرحله از زندگی، فقط یک چیز را اراده کند و مصمم و استوار برای دستیابی به آن چیز تلاش صادقانه و جرأت مندانه ای از خود نشان دهد. تنها یک چیز را اراده کردن، قبل از مرحله تصمیم گیری، انسان را نسبت به یک هدف واحد متعهد می سازد؛ بدین معنا که همه توان و انرژی فرد در جهت انجام هدفی که درباره اش تصمیم گرفته هدایت و صرف می شود. هنگامی که توان فرد در مسیرهای مختلف، انتخاب های غلط، مسیرهای تا نیمه رفته و تضادها و تعارض های ناشی از عدم تصمیم گیری قاطعانه سرشکن می شود، انرژی او به دلیل تعارض موجود بین اهداف مختلف کاهش پیدا می کند و دسترسی به هیچ یک از آن اهداف میسر نمی گردد.

روان رنجوری عصبی موردی است که باید با دقت مد نظر قرار بگیرد. فردی که نمی داند آیا باید کاری را انجام دهد یا انجام ندهد و بر خوردش نسبت به مهم ترین وقایع زندگی(انتخاب رشته تحصیلی، شغل، ازدواج، طلاق، باروری، ماندن یا خروج از رابطه ای مهم، مرگ یا زندگی و...) بی نهایت متزلزل و دوگانه است، ممکن است از تصمیم گیری عاجز بماند و نهایتا نتواند کاری را درست انجام بدهد. در شرایط عادی، هنگامی که اهداف با یکدیگر تناقض جدی ندارند، انرژی کمتری صرف می شود، با وجود این، ظرفیت دستیابی به اهداف تا حد زیادی کاهش پیدا می کند. از این جنبه، چندان فرق نمی کند که هدف مادی، معنوی، اخلاقی یا غیراخلاقی باشد.

یک سارق بانک هم باید درست مثل یک دانشمند یا نوازنده ویولن، انجام کاری را اراده کند و با یک برنامه ریزی دقیق، درست و هوشمندانه کارش را عالی و یا حتی بی نظیر انجام بدهد! البته اگر کسی بخواهد در زندگی عاطفی و حرفه ای اش همیشه یک آماتور باقی بماند، موضوع فرق می کند و ما کاری به او نداریم! یک دزد آماتور و ناشی به کاهدان می زند و آخر سر هم به دردسر می افتد! یک دانشمند آماتور و غیر حرفه ای هم در مسیر تحقیقاتش احتمالا احساس خستگی و فرسودگی کرده و به نتایج غلطی خواهد رسید. تعارضات حل نشده در انتخاب اهداف گوناگون را می توان به کرات در مردم مشاهده کرد. بخشی از این تعارضات از گسست فرهنگی جامعه و ارزش های متضادی ناشی می شود که به لحاظ عرفی، مذهبی و قانونی به مردم تحمیل و القا می گردد.

این گسست موجب می شود که افراد جامعه در برابر هنجارهای متضاد و متعارض قرار گیرند؛ به طور مثال، در حالی که به طور مداوم شعار صداقت و اخلاق داده می شود مردم برای کسب منافع شخصی و رسیدن به امکانات یک زندگی تجملاتی و مرفه به سادگی دروغ می گویند و مرتکب خیانت می شوند! وقتی به طور مداوم و غیر قابل باوری شعار عدالت و برادری و انصاف داده می شود، اما عملا بی عدالتی و نابرادری و عدم انصاف به وفور دیده می شود، شما به چه نتیجه ای می رسید؟! مشاهده پنهان و آشکار این همه تضاد و تعارض و دورویی و جفت و جور نشدن حرف ها و عمل ها در جامعه، انسان را در تعیین اهداف و اولویت های زندگی دچار تضاد و تعارض شدید می سازد.

در حالی که عملا خودخواهی و کسب منافع فردی و چشم و همچشمی و رفاه زدگی و مصرف گرایی و سقوط و زوال معنویت رواج دارد، با وجود این هنوز هستند عده بسیاری که انگار از غار اصحاب کهف آمده اند و جوری از وفور گل و بلبل و شرافت و اخلاق معنویت و انسانیت در جامعه دم می زنند که آدم به عقل شان شک می کند و پیش خودش فکر می کند اینها دیگر که هستند، از کجا آمده اند، چه می گویند، با چه هدفی می گویند، چه می خواهند، به چه می خواهند برسند؟! به کجا می خواهند بروند؟! و...؟! در جامعه از خودبیگانه و غیر صمیمی امروز ما، فرصت برای انجام کاری از دل و جان و متعهدانه بسیار کم شده است. در واقع اگر کارگری، کارمند اداری یک سازمان طویل و عریض، رفتگر خیابان یا مردی که پشت باجه پست ایستاده است و تمبر می فروشد بخواهند کارهای شان را با دل و جان انجام بدهند، از شدت فشارهای مالی، تحت فشار قرار گرفتن از جانب همکاران از زیر کار در رو، تهدید به اخراج از جانب مدیران بالا دست شان، دیوانه خواهند شد! از این رو، این کارگر یا کارمند سعی می کند ذهن خود را حتی الامکان مشغول کارش نگه ندارد و به جای آن به چیز دیگری بیندیشد. در عالم خیال سیر کند و یا اصلا به چیزی فکر نکند! مکانیزه شدن و به صورت عادی و روزمره در آمدن کارها امکان رشد و خلاقیت را به شدت کاهش داده است.

کارهای یدی و امور دفتری و حتی، کارهای بدنی سخت نباید به شکلی که اینک در آمده اند، مکانیزه و بی روح می شدند. مکانیزه و بی روح شدن انجام کارها خلاقیت و تلاش صادقانه را کاهش خواهد داد و عدم خلاقیت و عدم تلاش صادقانه در انجام کارها فرد را به یک نوع رخوت و سستی خواهد کشاند که سرانجام به کسالت های روحی، تعارضی و سر در گمی در انتخاب اهداف و از خودبیگانگی منجر خواهد شد. گسترش روز افزون صنایع، پیدایش عصر الکترونیک و اطلاعات، مسئله بازار مصرف و فراورده های صنعتی، استفاده مداوم از ابزار و آلات ماشینی، گام به گام انسان را از خود بیگانه ساخته است. فرایند از خودبیگانگی انسان عصر جدید از آغاز گسترش و رونق صنایع، یعنی در اواخر قرن هجدهم شروع شد.

کارل مارکس در قرن نوزدهم که شاهد و ناظر 18 ساعت کار روز از مردان و زنان و کودکان بود، آن را به خوبی می شناخت و تحلیل می کرد. مارکس از خودبیگانگی را هضم و بلع نیروی حیاتی انسان توسط یک دستگاه یا ماشین می دانست .جامعه ماشینی آنچه را بشر طی قرن ها در زمینه فرهنگ و هنر به دست آورده از میان برده است. در تمدن ماشینی انسان تحقیر می شود. ماشین و انجام کارها به یک شکل منظم، یکنواخت و تکرار شونده ارزش بیشتری دارد، زیرا ماشین دقیق است و بازدهی بیشتری دارد. انسان وقتی ارزش پیدا می کند که همانند ماشین (بدون هیچ اعتراض و مخالفتی) ساعت های متمادی کار انجام دهد و محصول تولید کند. سعادت و آرامش و خلاقیت فردی و بیان آزادانه احساسات و عقاید او مطرح نیست.

انسان امروز با خودش، با همنوعانش و با طبیعت بیگانه و غریبه شده است. او به کالا مبدل گشته؛ نیروی زندگی خود را نوعی سرمایه گذاری می داند که باید تحت شرایط بازار حداکثر سود را برایش حاصل کند). روابط انسان ها با کارشان و با یکدیگر اساسا همانند آدمک های مصنوعی از خود بیگانه است؛ ضمن آن که همه افراد سعی می کنند تا سر حد امکان به دیگران نزدیک شوند، باز هر یک کاملا تنها و مجزا باقی می مانند و احساسی از ناامنی، اضطراب و گناه که نتیجه ناتوانی انسان در غلبه بر تنهایی است، وی را تسخیر می سازد. تمدن ما قرص های آرام بخش موقت فراوانی در اختیار مردم قرار داده تا از این تنهایی و ابتذال در مفهوم زندگی بی خبر بمانند؛ قبل از هر چیز جریان یکنواخت، کسل کننده و بدون خلاقیت کار ماشینی و تکرار شونده اداری باعث می شود که انسان از خواست های اساسی خود، از شوق، عشق و شور زندگی تهی شود. از طرف دیگر، انسان برای غلبه بر ناامیدی و کسالت، خود را به جریان یکنواخت و بیهوده سرگرمی های غیر مفید می سپارد؛ به طور منفی از موسیقی، سینما، کانال های ماهواره ای، ورزش، روابط غیراخلاقی و زیان آور که توسط صنعت عرضه شده استفاده می کند و از همیشه بیشتر با خرید پایان ناپذیر اشیای نو و تبدیل فوری آنها به چیزهای نوتر خود را راضی می سازد.

خوراک و پوشش انسان امروز خوب است، اما او هیچ پیوند صادقانه ای با خود درونی اش، با کارش و با دیگران ندارد. او از هر چیز و هر کس جدا است. بین او و دیگران فقط یک نوع ارتباط کاملا سطحی وجود دارد که آن هم به دلیل تعارضات، بیهوده و غیر صادقانه است. انسان از خودبیگانه امروز که در تعیین اولویت ها، اهداف و انتخاب درست مسیر زندگی دچار سردرگمی و آشفتگی کلافه کننده ای است، خود را به کالا مبدل ساخته است. وی با در نظر گرفتن وضع و موقعیت خود در بازار، شخصیت و انرژی حیاتی خویش را چون نوعی سرمایه گذاری تلقی می کند که باید با آن بیشترین سودها را به چنگ آورد. هیچ تصور روشنی درباره این که برای اصلاح روند پر سرعت و رو به زوال آدمی چه باید کرد، وجود ندارد. انهدام محیط زیست، اقتصاد رو به زوال، بحران جنگ های هسته ای، عدم امنیت مالی، فروپاشی روابط خانوادگی، فساد اخلاقی، تنهایی و جنایت و خودکشی، شکست نظام آموزشی و خلاصه همه اینها از یک چیز حکایت می کند: جهان معاصر دچار تزلزل و بی ثباتی است. شاید فروغ فرخزاد راست می گفت که:

آن گاه خورشید سرد شد و برکت از زمین ها رفت/ و سبزه ها به صحراها خشکیدند/ و ماهیان به دریاها خشکیدند/ و خاک مردگانش را زان پس به خود نپذیرفت/ دیگر کسی به عشق نیندیشید/ دیگر کسی به فتح نیندیشید/ و هیچ کس دیگر به هیچ چیز نیندیشید/ پس راست است، راست که انسان دیگر در انتظار ظهوری نیست!/.