به قلم: مریم سعیدنیا؛عضوسازمان نظام روانشناسی ایران و عضو کانون روانشناسان و مشاوران خوزستان/درمانگرو روزنامه نگار

 

در برخورد با مردم در روابط روزمره شان تقریبا همیشه شاهد بوده ایم آنان یا اصولا توجهی به اصول اخلاقی و رعایت ارزش های مذهبی ندارند یا شدیدا با احساس ترسی از گناه پایبند به رعایت این اصول هستند و یا به شکل ساده و معمولی این اصول را رعایت می کنند. حقیقت مهم و غیرقابل انکار این است که هر کسی در مورد ذات و ماهیت جهان نظرات و اعتقادات صریح و غیر صریحی دارد. آیا شما این تصور را از عالم هستی دارید که جهان اصولا آشفته، پوچ و خالی از معنا است، بنابراین تنها چیز قابل درک این دنیا برای شما این است که هر زمان و هر جا که توانستید از زندگی به هر شکل ممکن بهره بگیرید، حتی اگر آنچه کسب می کنید بسیار ناچیز باشد؟ یا این که دنیا را مانند جنگلی بی رحم و وحشی می بینید که در آن آدم ها یکدیگر را بی رحمانه می درند و بی رحمی شرط لازم برای ادامه بقا است؟ یا دنیا در نظر شما مکانی پرورش دهنده و رشد دهنده است که همیشه در آن رویدادهای خوشایندی رخ می دهد و جای هیچ گونه نگرانی از آینده وجود ندارد؟

آیا خود را از زندگی طلبکار می دانید بدون این که در آن مسئولیتی برای خود قایل باشید و یا آن را جهانی با قوانین خشک می بینید که اگر گامی برخلاف مصالح آن بردارید به سختی مجازات و محکوم خواهید شد؟ و، هزاران دیدگاه دیگر. انسان ها از زندگی دیدگاه های متفاوتی دارند و دیدگاه آنان در سبک و کیفیت زندگی شان بسیار تأثیرگذار است. اعتقاد به مذهب و انتخاب سبک خاصی از زندگی چگونه در ذهن افراد شکل می گیرد؟ چه عاملی در ایجاد دیدگاه ویژه شخص از جهان تعیین کننده است؟ مجموعه پیچیده ای از عوامل گوناگون در این رابطه تعیین کننده هستند. اما مهم ترین عامل در شکل گیری مذهب اکثر افراد بی شک به فرهنگ خانواده و جامعه آنان مربوط می گردد.

تمام آنچه نزدیکان ما در سال های رشد از ماهیت جهان به خوردمان داده اند، برای ما حقیقتی مسلم گردیده است و بدانها ایمان آورده ایم. در دوران کودکی پدر و مادر نشانه های خدای گونه در برابر چشمان کودکی ما هستند و به نظر می رسد شیوه ای که بدان عمل می کنند(مهربانانه یا بی رحمانه) باید همانی باشد که جهان می باید با همین روش اداره شود؛ و این شیوه ای است که از کودکی به ما آموخته اند. متأسفانه غالبا تنها تصور ما از ماهیت خدا قیاس ساده ای است که از ماهیت پدر و مادر و اطرافیان خود می کنیم. خداوند برای ما ترکیب ساده ای از شخصیت مادران و پدران و کسانی است که نقش او را بر عهده می گیرند.اگر والدینی دوستدار و بخشنده داشته باشیم، احتمالا به خدایی دوستدار و بخشنده معتقد خواهیم شد و در بزرگسالی دنیا را مکانی امن و پرورش دهنده خواهیم یافت که در واقع امتداد همان وضعیت امن دوران کودکی است؛ و اگر والدینی خشن و مجازاتگر داشته باشیم، با تصویری خشن و مجازاتگر از خداوند بزرگ خواهیم شد.

اگر پدر و مادرمان نتواند درست از ما مراقبت کنند به احتمال قوی تصویر نامهربان و مشابهی از جهان در ذهن خواهیم داشت. غالبا(البته نه همیشه) هسته اصلی دوران کودکی بیماران دچار اختلالات روحی و عاطفی و نگرش مثبت و منفی آنها به دنیا در خاطرات نخستین آنان در دوران کودکی محبوس است. در نتیجه برای درک بهتر دنیای بیمار، در جلسات درمان غالبا از بیماران خواسته می شود درباره نخستین چیزهایی که از دوران کودکی خود به یاد می آورند، حرف بزنند.آنان ممکن است اعتراض کنند که نمی توانند چنین کاری انجام دهند و خاطرات بسیار کمی از کودکی خود به یاد دارند؛ اما وقتی در فضای مناسبی قرار داده می شوند، معمولا چنین پاسخ می دهند: بسیار خوب، به یاد دارم مادرم مرا بغل می کرد و به بیرون از خانه می برد تا غروب زیبای خورشید را به من نشان دهد. یا: به یاد دارم روی کف آشپزخانه نشسته بودم. شلوارم را خیس کرده بودم و مادرم بالای سر من ایستاده بود و یک قاشق بزرگ را در هوا تکان می داد و بر سر من فریاد می کشید. یا: به خاطر این که لیوان آبی را اشتباها روی میز ریختم پدرم کتک مفصلی به من زد. این خاطرات مثبت و منفی که به یاد آورنده درد و لذت هستند دقیقا به این دلیل قابل یادآوری هستند که به درستی نشان دهنده اهمیت دوران کودکی است. بنابراین جای تعجب نیست که رنگ و بوی این خاطرات نخستین غالبا این چنین با عمیق ترین احساسات بیمار در مورد ماهیت زندگی یکسان باشد.

بیماری که در دوران کودکی با مادرش غروب زیبای خورشید را تماشا می کرده، درک معناگرایانه ای از زندگی دارد و بیماری که تنبیه و تحقیر شده عزت نفس و اعتماد به نفس بسیار شکننده ای دارد که با کوچکترین انتقاد، مخالفت یا عدم تأیید در هم می شکند.این حقیقت که مذهب یا نگرش مثبت و منفی ما به جهان، اساسا از تجربه منحصر به فرد ما در کودکی نشات می گیرد، در برابر مشکلی بنیادین قرارمان می دهد: تناسب مذهب آموخته شده با واقعیت های موجود در زندگی بزرگسالی مان که گاه موازی و سازگار نمی شود. گاه تعارض شدیدی بین آنچه می دانیم درست و خدایی است و آنچه باید انجام دهیم تا کارهای روزمره مان راه بیفتد به وجود می آید که ما را بر سر دو راهی آزاردهنده ای قرار می دهد. همیشه(از دوران کودکی) به ما گفته اند دروغ بد است، غیبت و خیانت و زنا و کم فروشی گناه کبیره هستند و اگر این کارهای بد را انجام دهیم جای مان ته جهنم است! اما اغلب در موقعیت های زندگی روزمره با شرایطی مواجه می شویم که حتی علی رغم میل باطنی گاه مجبور به رفتارهای نادرستی می شویم تا فقط کارمان راه بیفتد و دچار مشکل نشویم. جنبه سایه وجودی ما که شامل تمام سیاه کاری ها، ابتذال ها و آلودگی های روحی است(و ما اغلب سعی در انکارش داریم)گاه بسیار جسورانه تر و مقتدرانه تر وارد عمل می شود و کنترل و هدایت زندگی مان را در دست می گیرد.سایه، همان تعارض ها، ریاکاری ها و عدم صداقتی است که ما از دوران کودکی از والدین و محیط اطراف مان آموخته ایم؛ وقتی به ما می گفتند دروغ بد است، اما خودشان دروغ های بدی می گفتند؛ وقتی به ما می گفتند غیبت و خیانت و کم فروشی و تظاهر بد است، اما در مقابل چشمان ما تمام این کارها را انجام می دادند.

یکی از بیماران در جلسات درمان که دچار احساس گناه شدید و تعارض های شدید اخلاقی بود و از افسردگی رنج می برد در دستنوشته هایش که آنها را در اختیار روانکاو قرار داده بود نوشته بود: از بچگی یادم می آید که به من می گفتند خداوند مهربان و بخشنده است و خطاهایمان را می بخشد، اما پدر و مادرم در مقابل کوچک ترین اشتباهات من شدیدترین تنبیهات روحی و بدنی را به کار می بردند.من می دانم قانون خداوند نیک است و اشکالی در آن نیست، اشکال در ما است که همچون یک برده به گناه فرخته شده ایم. نمی دانم چه می کنم. من اختیار عمل خود را ندارم، زیرا هر چه می کوشم کار درست را انجام دهم نمی توانم؛ من کارهایی را انجام می دهم که از آنها متنفرم، کاری را که نمی خواهم و می دانم که بد است انجام می دهم. می دانم که قانون خداند نیک است، اما کاری از دستم بر نمی آید، زیرا کننده این کارها انگار من نیستم.

من از دوران کودکی از پدر و مادرم یاد گرفتم که می توان حرف های خوبی زد، اما آدم خوبی نبود! این گناه درون من است که مرا وادار می کند مرتکب این اعمال زشت شوم؛ زیرا می خواهم کار نیک را انجام دهم، اما نمی توانم. به طور مثال، من می خواهم مرد وفادار و متعهدی باشم، اما به دلیل عصبیت ها، پرخاشگری ها و عدم جذابیت جسمانی و شخصیت نامتعادل همسرم و این که آن قدر آزادی انتخاب ندارم که طلاقش بدهم، گاه مجبور می شوم برای کسب آرامش و متعادل کردن شرایط روحی ام به زن دیگری پناه ببرم.درک می کنم که قانون خداوند برای وفای به عهد و زندگی سالم درست و نیک است، اما دردهای دوران کودکی، شرایط اجتماعی، اقتصادی، محدودیت ها و خیلی چیزهای دیگر دست به دست هم می دهند و نمی گذارند این قوانین اجرا شوند.

هنگامی که می خواهم کار نیک انجام دهم، گناه درون من حاضر می شود. باطن من از قانون خدا مسرور می شود، اما قانون دیگری را که از خانواده، جامعه و ضرورت های اجباری زندگی ام آموخته ام در اعضای بدنم در کار می بینم که علیه قانون ذهن معنوی من می جنگند و مرا محبوس قانون گناه که در اعضای بدنم در کار است، می سازد. چه انسان مفلوک و درمانده ای هستم! چه کسی مرا از این جسم مرگ بار آزاد خواهد کرد؟ می گویند خداوند توبه پذیر و مهربان است، اما بی رحمی های پدر و مادرم درک مهربانی و خطاپذیر بودن خداوند را برایم دشوار می سازد .ذهنم برده قانون خدا است، اما طبیعت گناه کارم برده قانون گناه و آموخته های دردناک دوران زندگی ام است.

در زندگی این بیمار تنش مداوم و فلج کننده ای میان خود معنوی یا فطرت پاک درونی اش و سایه یا تیرگی های روحی اش که از دوران کودکی با خشونت و تحقیر و دروغ و خیانت شکل گرفته بود، وجود داشت. بسیاری اوقات با وجود انگیزه های معنوی، متعالی و انسانی که داریم در مسیرهای انحرافی می افتیم و به مقصد نمی رسیم. چرا؟ زیرا سایه(یعنی همان بخش های منفی و تاریک شخصیت ما که از دوران کودکی با دیدن سایه شخصیت والدین، اطرافیان و جامعه شکل می گیرد و رشد می کند)، پیوسته و همواره با ما است و درست زمانی که باید یک رفتار اخلاقی و انسانی داشته باشیم، ما را به انجام رفتاری مخالف تشویق می کند. گه گاه ممکن است تا حدی با درک و شناخت درست ضعف ها، ماهیت دوران کودکی و خنثی سازی اثرات آن بر دوران بزرگسالی و رسیدن به آگاهی و بلوغ فکری بتوانیم قدرت سایه را کاهش دهیم و کنترل و مهار شخصیت خود را به دست نیروهای آگاه، منطقی و بالغ خود دهیم، اما نمی توانیم سایه را برای همیشه ریشه کن کنیم؛ او همیشه با ما است. برای رسیدن به جایگاه درست انسانی و ترمیم تمام زخم هایی که برای صعود و پرواز معنوی و انسانی ما مانع ایجاد می کند باید به این درک و آگاهی برسیم که: اشکال و خطایی در ما هست که باید پذیرفته و اصلاح شود؛ همان حقیقتی که اغلب افراد نمی خواهند آن را بپذیرند!