ضلع جنوبی پل تاریخی خواجو، زنی لیف و عروسک بافت می فروشد، کنار شیر سنگی، همان که روزگاری نه چندان دور می توانستی برق غرور را در چشمانش به عینه ببینی، حالا تکیه گاه دست فروشی شده که امیدش به خرید یک لیف و یک عروسک بافتنی از سوی شهروندان است.
کمی آن سو تر مرد باقلا فروش در میان جمعیت فریاد می زند و کاشانی بودن باقلاهایش را به رخ رهگذران پر جمعیت شبانه ای پاییزی که سنگفرش های خواجوی عقاب گون را طی می کنند، می کشد.
سمبوسه فروش، آش رشته فروش، بادکنک فروش، و چند بساط چایی نباتی هم کنار دهانه های پل ، ره بر رهگذران بسته و در کنار این همه نا زیبایی ، باید ویراژ موتورسوارها در میان جمعیت داخل پارک های حاشیه زاینده رود، سگ گردانی، قلیان فروش های کنار رودخانه که حالا دیگر بی هیچ واهمه ای طعم تنباکوهایشان را فریاد می زنند ، پاسور فروش ها، مزاحمان خیابانی و ... را نیز اضافه کرد و این ها همه بخشی از منوی یک عصر پاییزی و بارانی کنار تنها یکی از پل های تاریخی شهر فرهنگ و تمدن! است.
با این تصاویر روح فزا! تنها یک چیز به ذهن متبادر می شود و آن هم این که :


"چه فکر می کردیم و چه شد؟"


از اداره کل میراث فرهنگی و مدیریت "آهسته برو آهسته بیا تا گربه شاخت نزنه" آن انتظاری نیست، چرا که در وصف این اداره کل در یک فقره مفخمانه و مسئولانه همین بس که در گشایش نمایشگاه اقوام در چهلستون،  در مقابل چشمان حیرت زده ده ها میهمان داخلی و خارجی، سرودی بختیاری را جایگزین سرود جمهوری اسلامی کردند و آب هم از آب تکان نخورد که این سکوت در آن زمان نشان از همراهی اهالی فرهنگ، هنر و رسانه با این اداره کل از نفس افتاده نبود، که سکوتی بود در برابر احتضار سازمانی که نفس بریدگی اش بهترین دلیل برای کم طاقتی اش برابر تازیانه نقد بود.
اما گردی چشمان متعجب نگارنده این سطور متوجه مدیران شهری است که دوستان رسانه ای آن ها زمان مدیریت های قبلی، در برابر هر گونه تعدی و بی مهری به آثار کهن تاریخی رگ گردن باد می کردند، گریبان چاک می زدند و وا تاریخا، وا تمدنا و وا فرهنگا سر می دادند که البته اگر از سر مهر به این کهن سرزمین متمدن باشد، در همان حد هم قابل تقدیر و ستایش است، ولی نکته سئوال بر انگیز این جا است که همین فرهیختگان قلمدار اگر سری به روستای "زیار"، یکی از روستا های شرقی اصفهان که نامی آشنا برای تمامی عزیزان دارد، بزنند، می بینند که دهیار این روستا برای میراث کهن آن که یکی دو برج کبوتر است، چه حرمت و عزتی قائل بوده و چگونه اینانی که روزگاری خود در رسانه های شان درس میراث بانی به مدیران می دادند، با دیدن جمعه بازاری به نام "خواجو" مُهر سکوت بر لب زده و حتی دندان حسرتی به مرگ قلمی که روزگاری نقطه امید میراث گهربار تاریخی اصفهان بود نمی گزند؟
آیا نه این که این نوع مدیریت شهری در نوع خود بدیع و بی بدیل است که این چنین فغان بی کسی شهر از هر سویی به بالا بلند است؟
در کجای دنیا دیده اید و یا شنیده اید در کنار پل تاریخی 400 ساله بی نظیری مانند خواجو، باقلا، چایی نبات، بادکنک، لیف و عروسک، سمبوسه، پاسور و قلیان آتش به جان گرفته ببفروشند و کسی هم دم بر نیاورد؟
آری برادر، معادله سختی نیست درک قصه نقد هایی که روزگاری بی رحمانه بر پیکر مدیریتی می نشست که نه به نگاه نگارنده، که به نگاه مردم عامی کوچه و شهر، آن هم به گواه دیالوگ های محاوره ای آنان در خیابان و پیاده رو، بسیار قوی تر از مدیران فعلی عمل می کردند و مجهول نا پیدایی نیست سکوت رسانه هایی که در این زمینه به صلاحشان نیست قلم بر تن رنجور کاغذ بلغزانند، باشد که مقبول افتد.

باغمان را به نام "تَکرار" از ما خریدند                          ولی گل های آن را بعد چیدند
غرض از بیت قبلی مصرع بعدی است                        که با پنبه سر مار را بریدند

 

 

یادداشت از رضا صالحی پژوه             

  3025 1702 SFHZX