ارس، این رود ایرانی که اینک حتی شاید خودش هم نداند که مرز جدایی ها شده است، رودی که روزگاری شاهد وصال شیرین و خسرو بود. رودی که در حافظه ی خود بیش از چهل جنگ را میان ایران و روم ثبت کرده و روزگاری غبار از چهره ی غمناک عباس میرزا شسته است، هم اکنون ، مرزی است که دو سوی آن را مرزبانانی با لباس و پرچمی غیر هم گون، پاس می دارند.
این فرزند خلف آرارات که در دره ای در غرب شهر جلفا، سینه برخاک میکشد، در دو سوی خود دیواره هایی را از کوه های استوار دویست میلیون ساله حجاری کرده که فرهاد نیز در مقابل آن احساس کوچکی می کند، سکوت در دره ای غریب و قریب،صدای دلنواز پرندگانی که آزادانه به هر دو سوی مرز می روند و زیست بومی منحصر به فرد حلقه ای از زیبایی را برای بیننده ی صاحب ذوق به ارمغان می آورد که البته نگین آن بنایی است کهن که بیت ا... است از ازمنه ی قدیم تا کنون، کلیسای سنت استپانوس، بنایی که نه یک کلیسا ، که برگی از تاریخ ایران و ارمنستان است.
چه زیبا بر آغوش چشمه ای گوارا، آرمیده و رهگذران را به بینش و خرد دعوت می کند. به هر سو قدم می گذاری و در دل دالانهای کلیسا و دره های ارس به دنبال شیرین می گردی که آرامش را از او بخواهی. احساسی توام از غم و شادی تو را در بر می گیرد. هر سنگ و هر نگاره ای بر ستونهای این بنای زیبا، نگاری است بر تاریخ من و تو و ما که اما امروز به آن بی توجه شده ایم. این بی توجهی ، فراموشی خودمان است وآنان که خود را فراموش کنند چنان می شوند که ما شده ایم. سحرت می کند کلبسای سنت استپانوس و ارس، چنان که برای لحظاتی، فراموشت می شود که هر روز فقیر تر می شوی، اما حضور مردم جمهوری آذربایجان که در سایه ی سیاست های درست، امروزه روز به جلفای ایران می آیند و به یک منات، نه هزارتومان خرید میکنند، دوباره یادت می آورد که حال و احوالت خراب است. به راستی چه شده که جلفا(اینجا شهر را نماد کشورم انتخاب کرده ام)، با بهره مندی از موقعیت ژئو پلیتیک خود، ژئوپارک منحصر به فرد، زیست بوم زیبا ، آب و هوایی عالی، چشم به آن سوی مرز دارد. چرا مردمانی که در سال 1991 به بهای جان، به ارس می زدند و برای نان می آمدند ، امروز چنان سرخوش هستند که پول ملی ما را پشیزی نمی خرند. این صحنه را که می نگری، آرزو می کنی که هزاران سال به عقب بازمی گشتی، در دل به ارس ، به تاریخ باشکوه سنت استپانوس، به کوه های آرارات، خالق را سوگند می دهم که ...، اما اشک مجالی برای نوشتن به من نمی دهد. او خود می داند در دل بندگانش چیست!